تبليغاتX
احساس شیشه ای

احساس شیشه ای

عید قربان مبارک

نوشته شده در پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 10:34 توسط بهناز و بهنوش| |


Life is a song .sing it

Life is a game.play it

Life is a promise.fulfill it

Life is a tragedy.face it

Life is an adventure.dare it

Life is a goal.achieve it

Life is a mystery.unfold it

Life is an opportunity.take it

Life is a journey.complete it

Life is a challenge.meet it

Life is a puzzle.solve it

Life is a struggle.fight it

Life is a beauty.praise it

Life is a gift.accept it

Life is a sorrow.over come it

Life is a duty.perform it

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 18:35 توسط بهناز و بهنوش| |


روز قیامت بود و داشتند یکی را به جهنم می بردند در بین راه بر می گشت و عقب را نگاه می کرد یکدفعه خدا فرمود: او را به بهشت ببرید...

پرسیدند چرا؟

خداوند پاسخ داد او بین راه زیاد پشت سرش را نگاه کرد دانستم که انتظار بخشش دارد و او را بخشیدم...

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 22:11 توسط بهناز و بهنوش| |


دختر نابينايي بود كه يك دوست پسر داشت...

اون دو واقعا واسه هم مي مردن...

روزي دختره به پسره گفت:اگه چشم داشتم بازم تورو اندازه ي يه دنيا دوست داشتم...

روزي يكي پيدا شد و چشماشو به دختر داد...

بعد از عمل كه دختر بيناييش رو كاملا به دست آورده بود از پسره خواست كه بياد و اونو ببينه وقتي اومد ديد كه پسره هم نابيناست

دختره گفت من نمي تونم تورو تحمل كنم تو نابينايي...

بنابر اين برگشت كه بره...

وقتي مي رفت پسره از پشتش داد زد و گفت:برو ولي مواظب چشماي من باش...

نوشته شده در جمعه یکم آبان 1388ساعت 19:49 توسط بهناز و بهنوش| |


 

يه روز يه نفر با يه ژاپني دوست ميشه ...

هر وقت بهش نگاه ميكنه ميگه اگه خوابت مياد بخواب...

نوشته شده در جمعه یکم آبان 1388ساعت 14:19 توسط بهناز و بهنوش| |


روزی روزگاری در یه شهر افسانه ای دختری زیبا زندگی می کرد

پدر دختر باغبون بود .... روزی پسر پادشاه آن شهر حوس زن گرفتن به سرش می زنه...

دستور می ده که همه ی دخترای خوشگل برن تو قصرش و اون از بین اونا یکی رو انتخاب کنه...

دختر باغبونم تصمیم می گیره بره تا شاید پسره ازش خوشش بیادو باهاش ازدواج کنه و به سرو سامون برسه...

بالاخره می رن تو قصر و همه به امید و آرزوی ملکه شدن...

پسره میاد تو و دستور میده به هر کدوم از دخترا یه دونه تخم  گل بدن و اعلام کرد تا هر کی بتونه این تخم رو زیادتر رشد بده با اون ازدواج کنه...

دختر باغبون تخم رو می بره می کاره ولی هر کاری می کنه رشد نمی کنه کم کم داشت روز موعود نزدیک می شد پدر دختره میگه: دخترم زشته بیا یه گل دیگه بکارم ببر نمیگن دختر باغبون نتونسته یه گل بکاره دختره میگه: نه بابا بذار هر چی می خوان بگن من همین گلدون خالی رو می برم ...

فرداش همه می رن تو قصر و پسر پادشاه وارد قصر میشه همه ی دخترا یکی یه دونه درخت بلند با خودشون آورده بودن...

ولی دختر باغبون با همون گلدون خالیش گوشه ی قصر ایستاده بود ...

یه دفه پسره از بین اون همه دختر باغبون رو انتخاب کرد ...

ازش پرسیدن چرا اونو انتخاب کردین اون که حتی یه جوونه هم نیاورده بود چه برسه به گیاه...

گفت:اون تخمی که من به دخترا داده بودم اصلا رشد نمی کرد فقط می خواستم امتحان کنم که کی صادقتره...

به این ترتیب دختره با پادشاه ازدواج کرد و خوشبخت شد... 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 13:6 توسط بهناز و بهنوش| |


نمیگم عاشقتم... نمیگم دوست دارم... میگم دیوونتم که اگه یه روزی ازم دلخور شدی

بگی ... ولش کن بابا دیوونست...!!!

نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 17:54 توسط بهناز و بهنوش| |


نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 23:10 توسط بهناز و بهنوش| |


خدایا...!مرا به بزرگی چیزهایی که داده ای اگاه و راضی کن تا کوچکی چیزهایی را که ندارم آرامشم را به هم نریزد...

نوشته شده در سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 22:53 توسط بهناز و بهنوش| |


بروبچ باحال احساس شیشه ای ...! براتون یه چند تا عکس یا حال از حامد کمیلی گذاشتیم ...

لطفا برای دیدن عکس ها به ادامه مطلب سرک بکشین...

 


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 22:2 توسط بهناز و بهنوش| |


حتما در نظرات جواب بدید منتظریم...

برادر زن جاسم دایی زن قاسم است.جاسم چه کاره ی زن قاسم است؟

 جواب در ادامه...


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 18:4 توسط بهناز و بهنوش| |


آدمک آخر دنیاست بخند                      

                                     آدمک مرگ همین جاست بخند

دست خطی که تو را عاشق کرد

                                    شوخی کاغذی ماست بخند

آدمک خل نشوی گریه کنی

                                    کل دنیا سراب است بخند

آن خداییکه بزرگش خواندی

                                     به خدا مثل تو تنهاست بخند

نوشته شده در یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 17:55 توسط بهناز و بهنوش| |


نوشته شده در پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 11:28 توسط بهناز و بهنوش| |


نوشته شده در پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 11:19 توسط بهناز و بهنوش| |


اتل متل جدایی، عروسکم کجایی؟ 

   گاو حسن پریشون، یه دل داره پر از خون

عشقم که رفت هندستون، خونم شده قبرستون   

یه عشقه دیگه بردار، یه دنیا غصه بردار

اسمشو بزار بچگی، تا آخر زندگی     

هاچین و واچین تموم شد، عمر منم حروم شد!

 

نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 19:36 توسط بهناز و بهنوش| |


عشق يعني تا ابد با من بمان

        عشق يعني هم نفس با من بخوان

                   عشق يعني با مني دستم بگير

                            بی توقع در ره جانم بمير

 

نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 19:34 توسط بهناز و بهنوش| |


مرغ باغ تنهايی عشقم

پر پرواز ندارم

پاي حركتم فلج است

اما...

قلبی از باور احساس و محبت دارم

باورم كن كه حضور نفس گرم دلت

نقش هر لحظه ی تنهايی هاست

بوی بودن به سرای قلبت

پر از ترنم باران بهاری بر خاك

كهكشان نيست اميد دل من

چشم تو روشنگر شب های من است

باران می آيد

سيل خواهد آمد

اما...

هيچ كدام به طراوت اشك های پاكت نيست

باورم كن همه ی باور عشقم

باورم كن تا كه يارای بودن باشم

باور تو ياور باورهای من است

نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 19:1 توسط بهناز و بهنوش| |


اگر همواره مانند گذشته بیاندیشید ...

همیشه همان چیزهایی را بدست می اورید که تا بحال کسب کرده اید...

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 19:6 توسط بهناز و بهنوش| |


نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 19:2 توسط بهناز و بهنوش| |


  علی ای همای رحمت ...

 

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 1:31 توسط بهناز و بهنوش| |


گفت بنویس میمانم نوشتم میروم...این غلط املایی مرا ویران کرد...

وحالا باید روزی صد مرتبه از روی تنهایی بنویسم...

نوشته شده در شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 21:43 توسط بهناز و بهنوش| |


این قدر نگو با گذشت کوچیک میشم...اگه کسی با گذشت کوچیک می شد...

  خدا اینقدر بزرگ نبود

نوشته شده در شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 21:26 توسط بهناز و بهنوش| |


نوشته شده در شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 21:15 توسط بهناز و بهنوش| |


خنده تلخ آدما همیشه از دلخوشی نیست

                                          گاهی شکستن دلی کمتر از آدم کشی نیست

گاهی دل اونقدر تنگ میشه که گریه هم کم میاره

                                          یه حرف خیلی ساده هم گاهی چه قدر کم میاره

نوشته شده در شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 21:12 توسط بهناز و بهنوش| |


تا زمانیکه به فردا امیدواری اقتدار ازآن توست

انچه کرم ابریشم ان را پایان دنیا میپندارد در نظر پروانه آغاز زندگیست...

نوشته شده در شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 20:58 توسط بهناز و بهنوش| |


   چهره گل باغ و صحرا را گلستان میکند

          دیدن مهدی هزاران درد درمان می کند

                مدعی گوید که با یک گل نمی اید بهار

                       من گلی دارم که عالم را گلستان می کند

                        

                         (((برای فرج ان عزیز صلوات...)))

نوشته شده در جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 0:35 توسط بهناز و بهنوش| |


یا ابا صالح :

ویرانه نه انست که جمشید بنا کرد

ویرانه نه انست که فرهاد فرو ریخت

ویرانه دل ماست که هر جمعه به یادت

صد بار بنا گشت و دگر باره فرو ریخت

              میلاد با سعادت حضرت مهدی (عج) مبارک باد 

نوشته شده در جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 0:28 توسط بهناز و بهنوش| |


                      

به حساب بانکیت میلیون ها بوسه عشق واریز کردم میتونی با مهر کارتت ازش برداشت کنی....

نوشته شده در سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 11:9 توسط بهناز و بهنوش| |


زیباترین منحنی دنیا لبخند یک دوسته که بی صدا میگه...

         دوستت دارم

نوشته شده در سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 11:3 توسط بهناز و بهنوش| |


دلم را اهنی کردم مبادا عاشقت گردد

                                ندانستم تو ای ظالم دلی اهنربا داری

نوشته شده در سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 10:58 توسط بهناز و بهنوش| |


جدیدترین کد آهنگ

تبیلغات رایگان

احساس شیشه ای

  RSS 

POWERED BY
BLOGFA.COM